Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

در قرآن عظیم الجثه‌ی خانه‌ی ما یک سوره هست که در آن چند آیه درباره عید نوروز نازل شده است. چون من عربی را یاد ندارم معنی دری اش را برایتان می نویسم.

ای کسانی که ایمان آورده اید، بدانید و آگاه باشید که در سرزمینی دور مردمانی زندگانی خواهند داشت که قرار است هر سال یک مرتبه به جشن، سرور و پایکوبی مشغول شوند. این مردمان نادانانند. آنان نمی فهمند و از روی همین نادانی شان است که هر سال شادی کرده، از خانه و فامیل یکدیگر خبر می گیرند، حال و احوال اقوامشان را جویا می شوند و زندگی کهنه سال گذشته خویش را نو می سازند. تعدادی از این انسانهای نادان، پا از نادانی و جهالت فراتر گذاشته و حتی تصمیم می گیرند که سال جدیدشان را با تغییرات بنیادی آغاز نمایند. این انسانهای فراجاهل از زندگی گذشته خویش رضایت نداشته و تصمیم بر تغییر زندگی خویش می گیرند. این مردم – لوده، احمق، جاهل، نادان، نفهم، بی مغز و بی فکر – به خیال خودشان پیشرفت خواهند کرد و زندگی‌شان خوب خواهد شد. اما غافل از اینکه این کارشان اشتباه است. اشتباه که چی بیخی کل این کارها گناه دارد. حرام است. کسی حق ندارد که به بهانه های ناحق تصمیم به تغییر روش و سلوک زندگی خویش بگیرد. کسی صلاحیت این کار را ندارد. هیچ کس اصلا نمی فهمد که این کار گناه دارد. و همانا ما شما علمای کرام را فرستادیم تا این انسان ها را تربیت کرده و کلید بهشت را – به خوبی یا به زور – به گردن هایشان پرتین. این پیام خدا را هر طور که شده به این انسانها انتقال دهید – اگر با خوبی نشد، انتحاری کنید – که همانا شما رستگارانید. دوست خداوند هستید. بهشت زیر پای شماست.

*عربی به لهجه پشتو
پ.ن: همین جا پیشاپیش از تمام کسانی که عصبانی خواهند شد خواهش می کنم اندکی منطقی بیاندیشند. متن بالا به هیچ عنوان قصد توهین و بی حرمتی به کتاب مقدس مسلمین را ندارد. بلکه هدف و منظور نگارنده، تفاسیر غلط از قرآن است.

اولین بار شاید وقتی صنف نه یا ده مکتب بودم به معنی واقعی درد اجتماعی و درد مشترک میان انسانها را درک کردم. در مضمون تاریخ بود که درباره جنگ های جهانی و مرگ میلیون ها انسان خواندم. استاد تاریخ مان هم یک فرد بیمار بود – این را بعدها فهمیدم – و هنگام تدریس این درس، هر چه می توانست بر شدت دردناکی تاریخ می افزود. تا جایی که می توانست جنگهای جهانی را بزرگ جلوه می داد و قصه اش را طوری برایمان تعریف می کرد که همان لحظه پیش چشمانمان اجساد مردگان را تجسم می کردیم. خاطرم هست وقتی که به خانه برگشتم از شدت دلسوزی و غمگینی آنقدر گریستم که بالاخره خوابم برد. چندی بعد به طور کاملا تصادفی یک کتاب درباره جنگ جهانی دوم به دستم رسید و چون کنجکاو پی بردن به واقعیت بودم و می خواستم آن درد بزرگ انسانیت را بیشتر لمس کنم در ظرف مدت چند روز کتاب را کاملا بلعیدم. در هنگام مطالعه آن کتاب هم چندین بار گریستم. خصوصا قسمتی که راجع به هیروشیما و ناکازاکی بود مرا تا سرحد ابربهاری گریاند. از آن روز به بعد تا مدتها فکر می کردم بزرگترین درد انسانیت در طول تاریخ همین جنگهای جهانی بوده و درد مشترک تمام انسانهای روی زمین است.

****

کلان شدم. مکتب را خلاص کردم و به دانشگاه رفتم. و در آن دوره بود که بیشتر از جنگ های داخلی افغانستان شنیدم و بالاخره درکش کردم. تا آن زمان فقط می دانستم که در افغانستان جنگ های سی ساله و  خانمان سوز جریان داشته است. نهایت کلمه ای که برای آن جنگ ها گفته می توانستم همین خانمان سوز بود و نهایت زیانی که از جنگها دیده بودیم مهاجرت بود. اما هرچه که اجتماعی تر شده رفتم، از جنگ ها بیشتر شنیدم و آثار و ویرانی جنگ ها را بیشتر پیش چشمانم دیدم. ویرانی جنگ را نه تنها در ساختمانهای کابل و دیگر شهرهای افغانستان بلکه در انسانیت، فرهنگ، شرف و شخصیت افغانها نیز مشاهده کردم. پس از درک کردن کلمه جنگهای داخلی، و پس از دیدن آثار جنگهای داخلی، واژه ویران را همه جا برای نشان دادن بازمانده‌های جنگ به کار می بردم و نشان می دادم که جنگ نه تنها کشورمان را از لحاظ ساختاری بلکه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی نیز ویران کرده است. اواخر دوره تحصیلی و نزدیکی های فارغ التحصیلی ام بود که دیگر شنیدن درباره جنگهای جهانی آشوب در در دلم ایجاد نمی کرد. حالا درد من، درد بزرگ انسانیتم و درد مشترک میان انسانها را وقوع جنگ های داخلی افغانستان می دانستم. فکر می کردم و باور داشتم که بزرگترین درد انسانیت ما مردم، همین جنگ های سی ساله بوده که خانه کل افغانها را به معنی واقعی کلمه «ویران»، ویران کرده است و بعد از آن تا مدت ها درد من شده بود همین و چگونگی مرهم گذاشتن بر همین ویرانی ها و دردها.

****

بازهم زمان گذشت و کلان شده رفتم. دوره لیسانس را در دانشگاه کابل خلاص کرده و حتی ماستری ام را نیز از کشور دیگری گرفته و فارغ‌ التحصیل شدم. حالا به کابل برگشته و برای مردمم کار می کنم و آرزویم هم گذاشتن مرهمی بر دردهای افغان هاست. اما تا همین دیروز درد بزرگی که داشتم آن چیزی بود که در بالا گفتم، اما حالا درد بزرگ دیگری روانم را رنج می دهد. دو روز می شود که از دفتر رخصتی گرفته و به خانه پدرم برگشته ام. بعد از یک ماه دوری از خانواده بالاخره به خانه آمدم تا سال نو را کنار پدر و مادرم باشم. دیشب من و مادرم در خانه نشسته بودیم که پدرم جگرخون وارد خانه شد. وقتی از او پرسان کردیم که موضوع از چه قرار است، با دلی پرخون برایمان قصه‌ی آنچیزی که دیروز دیده بود را تعریف کرد.

****

خلیفه کاظم یک سلمانی – پیرایشگاه – دارد. او مدت 7 سال می شود که در کابل، کارش همین سلمانی است و از این طریق خرج خانه و زندگی اش را بدست می آورد. تازگی ها تک دختر خلیفه کاظم به نام فاطمه بیمار شده است و دکترها گفته اند باید سه سال، به صورت مداوم زیر تداوی باشد و هر روز داروهایش را سر وقت به او بدهند. داروهای دختر خلیفه کاظم هم بسیار قیمتی است و تقریبا روزی 100 افغانی خرج روی دست خلیفه می گذارد. اما خلیفه از آنجایی که عاشق تک دختر دردانه اش است، تمام تلاشش را می کند تا حداقل روزی 100 افغانی برای داروهای فاطمه پس انداز داشته باشد. آنطور که پدرم تعریف می کرد، خلیفه در روزهای معمولی، تمام خرج دکانش کشیده، روزی 400 الی 500 افغانی دخل می کرده است. اما سه هفته می شود که اوضاع تغییر کرده است.

سه هفته پیش برج برق منطقه ای که خلیفه کاظم در آنجا دکان سلمانی دارد آتش می گیرد و حالا دقیقا سه هفته است که آن منطقه برق ندارد. از آنجایی که برق یکی از واجبات کار خلیفه است در هفته اول منتظر می ماند تا بلکه دولت انجینیر روان کرده برج برق را درست کند. در آن هفته، خلیفه کاظم حتی یک روپیه هم دخل نمی کند. اما هنگامی که می بیند دولت بی خیال تر از این گپ هاست، بالاخره ناچار می شود تا مقداری از پس اندازش را یک جنراتور خریده و در طول روز آنرا روشن کرده و کار کند. حالا دو هفته است که خلیفه کاظم به زور برق جنراتور دکانش را سرپا نگاه داشته است. دیروز پدرم برای اصلاح موهایش به سلمانی خلیفه کاظم می رود و متوجه می شود که خلیفه هنگام روشن کردن جنراتور اشک می ریزد. وقتی پدرم علت گریه کردنش را جویا می شود، خلیفه کاظم تمام دردهایش را پیش پدرم بازگو می کند. می گوید، این روزها هرچه که در می آورم خرج تیل جنراتور می شود. خلیفه گفته: هفته اولی که جنراتور را خریده بودم باز بهتر بود، تیل لیتری 60 افغانی بود و تمام خرج دکان کشیده، روزی 150 افغانی برایم می ماند. اما حالا یک هفته می شود که تیل هم قیمت تر شده و به لیتری 68 افغانی رسیده است. خلیفه به پدرم گفته بود: با اینکه نزدیک سال نو است و این روزها تمام سلمانی ها بیر و بار می باشند و بیشترین درآمد را دارند، اما من در این روزها حتی 90 افغانی هم درآمد ندارم. چند روز می شود که نتوانستم برای فاطمه دارو بخرم و اگر به این منوال پیش برود از یک طرف تمام خرج هایی که تا به حال برای فاطمه کرده ایم بی فایده می شود و از طرف دیگر احتمال دارد حال فاطمه رو به وخامت برود.

پدرم دلش به حال خلیفه می سوزد و همانجا مقداری پول به وی کمک می کند. اما با این حال بازهم نگران اوضاع خلیفه کاظم و حال فاطمه دخترش است. پدرم می گفت: نباید به یک نفر ماهی داد، بلکه باید ماهیگیری به وی یاد داد. اما من نمی دانم چطور می توانم این کار را بکنم. این پولی که به خلیفه داده ام نهایت یکی دو هفته بتواند خرج خانه و داروهای فاطمه را بس کند، اما اگر دولت برق منطقه را جور نکند چه؟ اگر دولت بر فروش تیل نظارت نکند چه؟ اگر همین طور تیل قیمت شده برود چه؟ و ده ها سوال دیگر ذهن پدرم را به خود مشغول کرده است. او حالا به این می اندیشد که چطور می تواند از طریق راه های قانونی آن برج برق را درست کند. اما آیا زور پدرم به دولت می رسد؟

****

خوب که می اندیشم دردهای بزرگ را در این چنین اوضاع و احوال مردمم می بینم. شاید کشتار مردم به صورت دسته جمعی بدتر و دردناکتر به نظر برسد، اما این کشتارها از آن ده سال پیش بوده اند. حالا نباید به گذشته فکر کرد. باید به امروز نگاه کرد و دردهای مردم را التیام بخشید. کسی چه می داند، شاید همین فاطمه اگر سه سال زیر تداوی باشد و خوب شود، آنقدر نخبه باشد که بتواند کدام وزیر یا معین شده و سالها بعد به تعداد زیادی از مردم کمک کند. این روزها درد ما مردم همین است که فکر می کنیم دردهای کوچک درد نیستند. کمتر کسی پیدا می شود که این چنین افکاری داشته و به دردهای کوچک مردم که حالا تبدیل به کوهی عظیم شده اند فکر کند. واقعا این روزها نمی دانم چه کنم. از کجا شروع کنم. درد مردم را چگونه التیام بخشم و مرهمی باشم بر آن.

کرزی و دخترش

ما افغانها یک عادت داریم. اگر چیزی نداشته باشیم که خب از کنارش می گذریم و ترمان را می آوریم، و اما اگر بدستش آوریم با چنگ و دندان به آن می چسبیم و از آن محافظت می کنیم. این را برای آن عده از دوستانی گفتم که می گویند حالا که کرزی صاحب دختر شده، وضعیت حقوق زنان بهتر خواهد شد. ساده نگیریدش. ساده نیز از کنار موضوع عبور نکنید. کرزی تا حالا نمی فهمید دختر داری یعنی چه، حالا که یکی را دارد، از این به بعد تنها کاری که خواهد کرد مواظبت او از چشمان شهوترانان حکومتی خواهد بود. ما افغانها عادتمان است به جای ایجاد شرایط سهل برای پیشرفت فرزندان دخترمان، شرایط را برایش تنگ می کنیم تا محفوظ نگاهش داریم. چه کنیم دیگر، ناموس پرستیم.*

*کم گوی و گزیده گوی چون دُر

متن ذیل نوشته یک جوان افغان است که در فیس بوک همراهش آشنا شدم. آقای هادی مروج امروز در صفحه فیس بوک خود این متن را نوشته بود که هم از منظر ادبی و هم از لحاظ اجتماعی متنی‌ست قابل تامل!

——————————————————————————————–

خیلی وقت شده که سوار شدن مینی بوس و دیدن اتفاقات و دنیای داخل آن مرا ناراحت می کند. هر روز که دوستان و همکاران را می بینم آنها را برایشان باز گو می کنم ولی فقط می خندند، همه می خندند، همه می بینند ولی میگذرند.

همیشه می توان دید که مرد داخل مینی بوس هیجانی می شود، عرق می کند، تحریک می شود. گوش و چشمش بسته می شود. زن و خواهر خودش یادش می رود. قوی می شود، حق به جانب می شود. نمی لرزد، نمی هراسد انگار که یه ملت پشت او ایستاده است. به راحتی دست می مالد، تن می مالد، خیلی وقت ها شده در آستانه کامیدن پیش می روند. زن جمع می شود. مچاله می شود، به میان متراکم زنان دیگر فرو می رود. نمی تواند برگردد چیزی بگوید، لب به سخن بگشاید مبادا تمام مردان او را طعنه بزنند، فحش بدهند، چرا از خانه ات بیرون آمدی، زن می میرد می گرید ولی باید باز هم به این راهی که برای رسیدنش سوار مینی بوس شده ادامه دهد. هر روزه میرود و می آید. باید برسد به مقصدش ولی مرد هم راهزنی می کند. چندین بار خواستم که کسی را جابجا کنم کسی را منع بکنم یا مورد توهین واقع شدم یا اینکه آن طرف خطاکار از کارش منصرف شده. نمی دانم، فکر می کنم بدنبال راه حلی، امروز به بچه های دفتر گفتم پولی جمع کنیم و یه استیکر چاپ کنیم و به چند زبان حدیث از پیامبر و نمی دانم اینان از چه کسانی حساب می برند از خدا، پیامبر و … از همان کسانی که بیشتر می ترسند، دستوری، سخنی چیزی بنویسیم، چاپ کنیم بزنیم در و دیوار مینی بوس ها… در قدم اول انسانیت را در همین حد به جا آورده باشیم در قدم دوم نهی از منکر و امر به معروف که دنیایی و آخرتی حداقل یک ثانیه مفید باشیم، بعد بنشینیم در گوشه ای، خلوتی دعایی بکنیم که مردهای باسواد حداقل چشمشان به این نوشته ها بیافتد.

بچه بی ریش

او: زن ها برایشان فقط بدرد زاییدن می خورد و انجام کارهای خانه  حتی سکسی که برای لذت انجام می شود با بچه بی ریش ها انجام می شود.

من: یعنی چه؟

او : عموما اینطور است که پسر خرد سالی را به خانه می اورند و او با زن و فرزندانش یکجا زندگی می کند و با او به مهمانی می رود و در مجالس با او شرکت می کند و همبستر می شود. عموما هم به یک بچه بی ریش بسنده نمی کنند و بعضی ها چندین بچه بی ریش نگهداری می کنند.

من: این پسر یا بچه بی ریش بزرگ می شود آنوقت چطور؟

او: وقتی بزرگ و بالغ می شود عموما مرد یکی از دخترانش را به او به زنی می دهد.

من: آیا دختر می پذیرد؟

او: دخترها و زنان حق انتخاب ندارند. بسیار اتفاق می افتد که پدرانی دخترانشان را می بخشند. به مردانی که همسر و فرزند دارند و یا پسری که خوششان بیاید. دختر را بدون نظر خواهی و یا غیابا می بخشند.

 من: در تمام افغانستان این موضوع بچه بی ریش رواج دارد؟

او: بیشتر در بین پشتون ها  و مخصوا در قندهار رواج دارد.اما در بین اقوام دیگر هم دیده شده. تمام قومندان های طالبان به صورت رسمی بچه بی ریش داشتند و احتمالا دارند.

من: نسل جدید چطور به این موضوع نگاه می کنند؟ منظورم نسل جدید پشتون هایی ست که تحصیل کرده اند.

او: مشکلی با این موضوع ندارند و این را قسمتی از رسم و رسوماتشان می دانند.

اینجا را هم بخوانید:http://www.afghanistan.fi/index.php?p=fs.dari.pages.archives&o=fs.dari.archives.16071605158016061587

این داد و هوار کردن ما نتیجه داد و رییس جمهور پیام داد که: نگران نباشید ، من مراقب همه زن ها هستم!

بعد هم زنش را جلو انداخت تا جواب این همه زن ناراضی را بدهند.

به تقلید از تمام دیکتاتورها تمام این اعتراضات را به خارجی ها نسبت داد.

اقای رییس جمهور!

خرگوش از زیر کلاه شعبده باز بیرون شده و حقه های شما دیگر اثر ندارند. اگر تعداد زن های اگاه در سرزمینم کم است. سرزمینم از مردانی خالی نیست که در کنار زنانشان ایستاده اند.

قصه‌ی زن بودن

راستش را بخواهید، چند روزیست هرچه فکر می کنم و می خواهم مطلب جدیدی برای بی مضمون بنویسم نمی توانم. اگر بخواهم از هر چیزی که به گیرم می آید بنویسم که اینجا پر از داستان های بی سر و ته خواهد شد، اما من نمی خواهم این چنین شود. می خواهم از زن بنویسم و قصه‌ی دردهایش را بازگو کنم. این است که این روزها ذهنم کور شده و چیزی نمی توانم بنویسم. دلیلش را هم می دانم. دلیلش این است که اینجا زنان همه چیز دارند. جایی که من زندگی می کنم، سیستم تک همسری ( یک زن اختیار کردن) در جامعه حاکم است. جایی که من هستم، زنان حقوقشان دقیقا مساوی با مردان است و زندگی آرامی دارند. اینجا زنان دانشگاه می روند، ورزشکار می شوند، در تظاهرات شرکت می کنند، کارمند عالی رتبه می شوند، حتی کاندید ریاست جمهوری شده و وزیر امور خارجه نیز می شوند. برای نوشتن از زن اینجا به هیچ وجه جای خوبی نیست. مگر اینکه هرچه می نویسم از موفقیت های زنان باشد، نه از دردهایشان. اینجا قصه‌ی زنان شیرین است و زندگی‌شان شیرین تر.

درست برعکس آنجا. آنجایی که شما زندگی می کنید را می گویم. آنجایی که شما پشت کامپیوترتان نشسته اید و این خطوط را می خوانید. خوب به اطرافتان دقت کنید و ببینید چند عدد سحرگل و بی بی شیرین و فرزانه، فاطمه، زینب و … را پیدا می کنی که مورد ظلم قرار گرفته باشند. دقت که می کنی سرهاشان بریده بینی! نه؟ سرهاشان اگر بریده نبینی، مو، گوش، چشم، بینی، دست، پا یا کدام جای دیگرش را بریده می بینی. نگو که نمی بینی.  نگو که کور هستی و درد را نمی بینی و نگو که کر هستی و فریادهای درد را نمی شنوی. فقط بگو ظالم هستی و کمی تا قسمتی نیز بی تفاوت. اینکه برخودت ظلم روا نمی دارند، برایت بس است و خودت را از این جریانات دور نگه می داری. ولی بدان، بدان و آگاه باش که تنها کسی که دارد ظلم می کند خودت هستی که ساکت می نشینی. شاید امروز سر تو ظلم نشود، ولی با سکوت تو، مطمئن باش که فردا حتما بر زن، دختر، خواهر یا مادر خودت نیز این اتفاقها می افتد و آن زمان باید فقط بنشینی و نظاره گر باشی که چگونه چرخه زندگی آوار ظلم را سر خودت خراب کرده است.

خلاصه می خواهم بنویسم و حداقل فریاد برآرم که از ظلم خسته شده ایم. اما نمی توانم. من در رفاه هستم و از درد جامعه افغان دور زندگی می کنم. نمی توانم خوب لمس اش کنم و درکش کنم. زنانی که من می شناسم، همه زندگی شان خوب است و بیشترین نقش را در جامعه ایفا می کنند. حالا هرچه بخواهم با ذهنیت انتقادی درباره زنان زندانی شده در خانه بنویسم، باز فکرم می رود طرف این زنانی که می شناسم و چیزی در درونم می گوید که کسی زندانی نیست. این چیزها چیست که می نویسی. و من هرچه بخواهم برای افکارم توضیح دهم که درست است اینجا کسی زندانی نیست، ولی آنجا اکثر زنان زندانی اند. اما بازهم این افکارم هستند که پیروز می شوند، چون دیده را بر شنیده مقدم می شمارند.

کاش می شد در این روزها سفری به افغانستان می داشتم تا به ذهنیت تازه ام نشان دهم این است قصه‌ی دیگری از زنان که تو کمتر از آن شنیده ای. این است ظالم و این است مظلوم که درباره‌شان شنیده ای و این این است قصه‌ی زن بودن در سرزمین مادری من. قصه‌ی یک ظلم.